Thursday, April 14, 2011

اولین بارها


ملنگم، یعنی یک جورهایی نیمه مست، به جان شما اگر لبی ترکرده باشم، اجازه بفرمایید، اجازه، اجازه. من اصلا در این ساعت که از 10 شب گذشته، مست نیستم.
 در کمال بلوغ و عقل و چیزهای دیگر، مثل یک حیوان درنده که می خواهد یک حیوان رمنده را جر بدهد، هشیارم.
 فقط می خواستم بگویم اولین باری که این غلط را کردم، یعنی آن مایعِ تند و تیز را از گلو سُراندم پایین کی بود. فکر کن خانه یکی از دوستان و همکاران، جایی درهمین شهر، مستی هم که شمال و جنوب ندارد.
 حالا هم فکر نکنی که مستم، ما که اهل این حرفها نبودیم، تا به خودمان آمدیم و بالغ شدیم، پشت بندش غسل جنابت پشت غسل جنابت. در خواب مصیبتی می شد، واقعا از زیر می خیساند، جایش می ماند و یک لکه زرد مثل نقشه اروپا.
 نه اینکه  اروپا دیده باشیم . تا شاه عبدالعظیم بیشتر نرفتیم . ولی در خواب لابد زنی، عروسی و دختر گیسو طلایی می دیدیم که این طورمی شد. تا بلند شویم هم هزار استغفر الله گفته بودیم.
 فکر می کردم گناه است. آخوند مسجد می گفت نه گناه نیست، برای مردِ بالغِ مومن پیش می آید . آن یکی کار گناه است ، آن یکی کار هم شد. اول بار در مدسه شنیدم . خب بچه ها یک چیزهایی می گفتند صابون و شامپو و ازاین حرف ها. من مفصلش را از عباس شنیدم ، بغل دستی ام بود با موهای بلند خوش تاب که کمی به زردی می زد . گفت خاک بر سرت تا حالا .... تو دیگر چه خری هستی.
 به همان حالِ خواب رسیدم، ولی این دفعه بیدار بودم. این گناه بود و آن یکی نه. فرقش این بود که در خواب می شد هر غلطی کرد و در بیداری نمی شد .اما نتیجه اش نقشه جغرافیا نبود .زیر دوش می رفتم ، مادرم شک می برد که مگر این مرغابی است.
 غسل جنابت این حرف ها نمی شناخت. تیمم بدل از غسل هم وقتی آب هست، نمی توان کرد. آخوند هیات می گفت. نماز را نمی شد ترک کرد ، آن حرکت ممتدِ اسغفار واجب راهم نمی شد.
بر پدرهر چه بلوغ است لعنت. از مسجد تا گناه راهی نبود.یک نماز مغرب و عشاء است، سرجمع باجماعت و تعقیبات و حتی کمیل پنج شنبه ها می کند دو ساعت.آن وقت تا صبح چه قدر راه است شش، هفت ساعت.
 باید نهایتا دو ساعت توشه آخرت بر می داشتم و سپر تقوی تن می کردم، آن وقت تا صبح لعنت بر شیطان همه ذخیر ه تقوی دود می شد و به هوا می رفت.
خواستم خودم راتقویت کنم ، نباید از شیطان شکست می خوردم. شیطان که شب ها وقتی خواب بودم بیدارم می کرد. همه چیز را بیدار می کرد. انگار که یک دست سحر آمیز داشته باشد ، می کشید روی ملحفه و پتو و می آمد تا همه جا. من حواسم به دستش بود . دستش را نمی گرفتم . یعنی خودم را به خواب می زدم . خدا خدا می کردم که شیطان دستش را برندارد. هر چه باشد از ملائک مقرب بوده ، کلی عبادت کرده یک جورهایی فرشته است. از آتش و هر چه ساختنش را کاری ندارم. لعنت بر شیطان. حتی این را هم می گفتم ، اما مگر دست بر می داشت.
 می فهمیدم که دستش گرم است. ناسلامتی آتش مزاج است. از همه جا رد می شد، مثلِ مخملی آرام و نرم خیز بر می داشت به تنم ، من اصلا نمی ترسیدم ، لذت می بردم. شیطان لذت بخش بود. یکبار هنوز از شب مانده بود ، بعد از نماز صبح، پلک هام گرم شده بود، احساس کردم در آب غوطه ورم ،یک حالت بی حالی ناب و خلسه وار ، خُنک و گرم. می فهمی چه می گویم ، تا حالا فکرش را کردی وقتی آب داغ و سرد به هم می آمیزند چه حالی می شود.
 اندام آب گرم می رود زیر پوست آب سرد، چه لذتی می برد آب. تنم داشت غرق می شد. یک نفر مثل اینکه مژه هایم رانوازش کند ، چشمم را آرام بازکرد، نه اینکه پلک زده باشم . یک دفعه فهمیدم که دست شیطان روی تنم آرام می لغزد. دستش را گرفتم ، دست داغی بود. سرانگشتش را ناز کردم. بعد یک آخ بلند گفتم .
دست خودم بود. دست خودم .
 آنقدر ترسیدم که هر بنی بشری در خانه بود آمد بالای سرم. زیر بالشت رامی گشتند. دنبال سوسک و مار و عقرب. مادرم از جا کندم تا بلکه بالا و پا یین ام را بِجورد. داشتم با چشمهای خیره دستهام را نگاه می کردم . دستهایی که مال من بود و نبود .
مادرم سرش را تکان می داد ، نقشه اروپا روی ملحفه ها رد انداخته بود . یک خاک بر سرت گفت و من با همان دستها که معلوم نبود مال من است محکم زدم بر سرم و گفتم یا امام زمان .
 ماردم گفت خفه
هیچی نگفتم. باید کاری می کردم. حالا شیطان دستش در دست من بود، اصلا دست من بود، از هرچه مقدسات است، کمک خواستم . همه نمازهایم جماعت شد. چهارشنبه شب هیات، شب جمعه کمیل . جمعه ها ندبه.
حتی رفتم باشگاه و اسم نوشتم. لگدپرانی و مشت زنی . بچه ها می گفتند برای اینکه فشار آن لامصب کم شود و دست شیطان را شبها ببندم ، یک راهش این است که یک کمربند سفت، مثل کمربند کاراته را همیشه ببندی.
 محکم می بستم . شب و روز زیر همه لباسهایم بود ، فشار می آورد به کمرم . حداقل خوبیش این بود که مثل نخ که دور انگشت می بندند تا چیزی یادشان بماند. یادم می انداخت که برای چه بستم . یک جور کمربند تقوی که از مشرق آمده بود.
محرم داشت می رسید ، محله سیاه می شد ، مغازه ها پرچم های سرخ و سبز می زدند. خودم را آماده کرده بودم تا برای همه چیز زاربزنم . برای محله ، برای بچه های یتیم ، برای خودم ،برای دست شیطان. دیگر پدر جد شیطان در می آمد.
 صبح تا شب هیات مثل اورژانس باز بود . ماهم که سینه زن بودیم، از شب اول گریه کردم . امام حسین رااز ماهها قبل تر تعقیب کرده بودیم . از ذی الحجه و دعای عرفه و حرکتش از مدینه  تا کوفه و در این ده روز دل ها یکراست می رفت کربلا.
چراغها خاموش می شد.هیچ کس آن یکی را نمی دید .خجالتی نبود. لباس ها نبود. دستهام مثل شلاق بالا می رفت. سینه ام سرخ می شد. خیس می شد. صدام خش برمی داشت. هق هق می کردم. نفس ام بند
می آمد. تشنه بودم اما آب را به این راحتی نمی شد در این ده روز از گلو پایین داد.
 بوی اسفند و قیمه همه جا را پر می کرد. از دست شیطان خبری نبود. کمربند را که روی کمرم جا انداخته بود، در آوردم . خیالم این بود که شیطان دست از سرم برداشته ، برداشته بود. چند ماهی می شد. مقدسات کار خودش را کرد. گریه و تسبیح و ذکر همه چیز رابه خیر کرده بود.
 وسط هیات سینه می زدم .چراغ ها خاموش بود. صدا پر بود ، صدای بمِ زنگ داری که تن می لرزاند. پارچه های سیاه همه جا رامی پوشاند . نورِ ماه و خیابان، مجال حضور نداشت. درزی نبود. فقط حسی می گفت دست ها بالا می رود و شلاقش می خورد بر سینه و صدایش با خیسی عرق می پاشد به فضای تنگ و تاریک.
 روزهای آخر عزاداری بود. چراغ ها را دیر روشن کردند، یعنی جماعت نمی گذاشتند.همه چیز جور دیگر شد. مداح و بلند گو می خواستند تمامش کنند و رو ضه و دعای آخر اما نمی شد.
 جماعت نمی گذاشت. دست ها می رفت و می آمد . من از بلوغ گذشته بودم . در آن تاریکی حس
می کردم با هر دستی که بالا می رود، پله راطی می کنم . مرحله ای آرام پشت سر می ماند. از تاریکی ترسیدم. دستم سرعتش را کم می کرد و عمق تاریکی تنگ و تار را نرم می شکافت. میان آن همه صدا ، صدای قلبم را می شنیدم . خونم را حس می کردم که از قلب فوران می زد به چهارسوی بدنم.
 چراغ ها را روشن نمی کردند. شک کردم که این دست من است که می رود و می آید . هیچ چیزی به اختیار من نبود. در تاریکی و صدا و گریه پاک خودم را گم کردم. زمان و مکان گم شد.
 یعنی اصلا نمی دانستم کجای هیات ایستادم. کنار در، یا آن بالا نزدیک منبرِ کوتاه چوبی.
 چشم هام فقط حس حرکت رامی دید . شک کردم به دیدن، به رفت و آمد دستم . به خودم که هستم و نیستم ، به کسی که کنارم بود یا نبود. فقط یک نفر مانده بود که توی ذهنم حرف می زد و معلوم نبود کجاست. در ذهن من که جایم مشخص نبود؟
 چیزی درون و بیرونم شکست. اعتقادم از بالای پشت بام به کف آسفالت افتاد. ترک بر نداشت، خرد شد.
 بعد هر چه ماشین در شهر بود له اش کرد ، بند بندش متلاشی شد و خاکروبه اش را به بیابان بردند. چراغ هاکه روشن شد، هیچ کس را نمی شناختم.
چهره ها به یادم نمی آمد. اصلا نفهمیدم کجایم و اینها که دور و برم حرف می زنند و بعدِ آن همه گریه، می خندند و دست می دهند و می روند و زیر پوش های سفید را بر تن عرق کرده می پوشند، از کجا آمدند.
 زدم بیرون. هوا سرد بود. من داغ داغ، آب داغی بودم که درون آب سرد سُر می خورد. چیزی را جا گذاشتم . گم کردم . دستم را نگاه کردم ، پاهام سبقت گرفت و تا خانه دویدم . از ترس بود یا تنهایی . حواسم نیست . مثل کسی که فرار می کند از توهم و شاید از هیچ، به خانه که رسیدم، هجده سالم بود.       

Tuesday, March 29, 2011

سکوت دور


اولین زنگ ها از یکسال پیش ، حالا یکی دو ماه این طرف و آن طرف تر شروع شد.
 شماره ها نزدیک به هم بود. یعنی تقریبا می شد حدس زد از کجاهاست. البته از خیلی جاها می توانست باشد. از انقلاب تا جمهوری و از آن طرف تا ستارخان و بلوار کشاورز بگیر تا کریمخان و هفت تیر . تمام باجه های تلفن عمومی این محدوده که ششصد و خرده ای و هشتصد و خرده ای است، می توانست باشد. ساعتش هم از 4 بعد از ظهر متغیر بود تا ساعت 8 شب. یعنی بیشترین احتمال بر سرِ ساعت 5 بود تا 6 عصر، در این زمان ها بیشتر و بیشتر می شد انتظار داشت تا زنگ بزند.
 اولش اعتنایی نمی کردم ، اتفاق خاصی هم نمی افتاد. چند بار" الو الو" و بعدش گوشی موبایل را قطع
می کردم.
 آنقدر سرم شلوغ بود که حال و حوصله نداشتم. یکبار یکی از همین ها زنگ زده بود و می گفت آنجا کجاست.گفتم دادش موبایل را گرفتی ، بعد گفت شما کی هستید . دیدم طرف از مریخ آمده، اعصاب درست و درمانی هم که ندارم. هر چه از دهانم در آمد، حواله اش کردم .
این زنگ های دم و بی وقت هم برای ام، جالب نبود تا اینکه دیدم ساعت و وقت دارد.
شماره ها یک جوری هر روزه است و از همه عجیب و غریب تر اینکه پشتش هیچ صدایی نیست. البته خلاء هم نبود. صدای همهمه مردم توی پیاده رو، صدای شوفرها که مسافر سوار می کردند.
مثل این بود که کسی گوشی را گرفته و با سعی تمام، نفسش را هم نزدیک گوشی نمی کند، تا مبادا با صدای نفسش شناخته شود.
زنگ ها ماهی یکبار بود ، این وقتی بود که اعتنا نمی کردم ، بعد هردو هفته یکبار تقریبا زنگ می زد تا رسید به هفته ای یکبار.
می ایستادم و چند دقیقه ای سکوتی که از دور می آمد را گوش می دادم. آنقدر که بالاخره خودش قطع
می شد. یک جور هیجان داشتم ، چه کسی می توانست باشد. هر چه فکر می کردم عقلم به جایی
نمی رسید.
زنگ ها روزها را به هم نزدیک کرده بود ، تمامِ تنم می لرزید از اینکه فکر کنم" او" باشد . دیگر هر روز از ساعت 5 تا 7 شب منتظر بودم و موبایل به دست این ور و آن ور می رفتم. زنگ می زد و چند دقیقه ای گوشی دستم بود. به عادت همیشه چند تا الو الو می گفتم و بعد مثل خودش سکوت می کردم.
 تمام ذهن ام را متمرکز می کردم تا صداها را بشنوم. صدای نفس ها را. باز صدایِ خیابان بود و سر و صدای گنگِ آدم هایی که آن دور و اطراف بودند.
 یک چند لحظه ای می گذشت و قطع می کرد. سریع به همان شماره زنگ می زدم ، بوقِ ممتد گوش کر کنی جوابم را می داد. تلفن عمومی بود و می رفت تا فردا و پس فردا که حتما زنگ می زد.
 اگر چند روزی زنگ نمی زد ، پاک دلواپس می شدم. یک جورهایی دیگر نمی توانستم به زنگ نزدن عادت کنم.دوباره زنگ زد. تمام هوش و حواسم را جمع کردم. صدا ها همان بود.
 گفتم: سلام
بااینکه از آن سوی خط هیچ صدایی نمی آمد جز سرو صدای خیابان ولی حس کردم که غافلگیر شده، پرسیدم :شما کی هستید، چرا به من زنگ می زنید . من دوست ندارم کسی سرِ کارم بذاره.
جمله هام همین طور منقطع شد. سکوت لعنتی، همیشه همین طور است، جمله ها راقطع و پاره پاره
می کند.
از رو نرفتم ، گپ زدم از خودم گفتم. از کار و بارم . همه را گوش می داد. اگر" او" هم بود، همین کار را می کرد. همیشه حرف هام را گوش می داد ،بی اینکه حرف زیادی بزند. چند کلمه ای که می گفت ،آرامش می داد و همین بس بود ، حتی اگر سکوت می کرد.
گفتم :می تونی چند دقیقه دیگه زنگ بزنی.
شاید می خواستم ارتباطی بگیرم ، خسته شده بودم ، بس که از پشتِ خط سکوت می شنیدم . قطع کرد و چند دقیقه بعد زنگ زد . ذوق کردم ، حرفم را گوش می داد، من توانسته بودم با یک سکوت حرف بزنم.
دوباره حرف زدم ، از روزهایی که گذشت و خاطراتی که بی" او" رفت. حالا میان این حرف ها به خودم هم تشر می زدم که دیوانه، اصلا معلوم نیست با کی حرف می زنی . یک آدم غریبه ی بیکارِ مردم آزار، توی خاک برسرِ از همه جا بی خبر را گذاشته سر کار.
 شاید "او" نباشد . اصلا او کجاست . در پسِ این همه سال ها بی خبری . شاید از همه این شهرها رفته ، شاید رفته یک جای دور . خب اگر بود که از تو سراغی می گرفت. نه این طور قایم باشک بازی .
همین فکرها بود که نمی گذاشت با این سکوتی که هر روز به من زنگ می زد، راحت باشم . اما خب جای امیدواری هم بود ، دلم را خوش می کردم به اینکه اصلا وقتی" او" بود هم، من بیشتر حرف می زدم و باز بیشتر سکوت می شنیدم.
زنگ ها هر روزه شده بود، منظم تر، یعنی از ساعت 5 تا 6، این ور و آن ور هم نمی شد. این حسِ کنجکاوی لعنتی که با بدبینی همراه بود ، پدرم را در می آورد . شک بُرده بودم، نکند یکی از همکاران که مرض های خاصی داشت ، مرا سر گذاشته ، اما شک ام خیلی زود پرید. این طو که یکبار زنگ زد و من درست کنار همان همکارِ موذی ایستاده بودم. یک آدم نمی توانست دو جا باشد.
 چه کار باید می کردم تا می فهمیدم این تلفن ها به دست کیست .
چند روزی مرخصی گرفتم ، رفتم و تقریبا 14، 15 تلفن توی همان محدوده را چک کردم ، یک کار مسخره ، کارت تلفن را می گذاشتم و زنگ می زدم به موبایلم . شماره می افتاد و با شماره هایی که قبلا و از تماس ها مانده بود ، چک می کردم . نهایتًا چهار، پنج، شماره را داشتم و با این شماره ها چک
می کردم. هیچ کدام جور در نمی آمد . نزدیک بود ولی خودش نبود.
این جستجوی بی نتیجه را رها کردم. سعی کردم هر طور شده این سکوت را به صدا بیاورم. دیگر عادت کرده بودم که ساعت 5تا 6 منتظر باشم . حرف می زدم و سکوت ادامه داشت. گزارش کارهایم را
 می دادم.
از خودم می گفتم و دردهایم و دلتنگی ها ، حتی چند باری آواز خواندم.گوش می داد. طوری نفس
می کشید که قلبش تند می شد. ولی باز نمی توانستم بگویم خودِ خودش است. خودِ "او" .
یکبار دل به دریا زدم و گفتم : دوستم داری؟
مانده بودم چه طورباید جوابم را از سکوت بگیرم .
گفتم :اگر دوستم داری ، من قطع می کنم و دوباره بگیر .
چند دقیقه بدی را گذراندم ، مانده بودم، دوستم دارد یا نه و اگر دوستم دارد ، خب چه کسی مرا دوست دارد.همه چیز سوال شده بود. یک علامت سوال بزرگ که می خورد به فرقِ سرم . زنگ زد ، یعنی دوستم داشت.
دوباره پرسیدم. باورم نمی شد ، قطع کردم و زنگ زد . این بازی لذت بخش چند باری ادامه داشت و آخرش گفتم نمی خواهم توی سرمای خیابان زا براه شود.
ساعت 9 شب رسیدم خانه ، یک جورهایی شاد بودم ، دلم می لرزید .کسی که معلوم نبود و شاید و شاید
 "او" بود ، بارها با سکوتش اعلام کرد که دوستم دارد .
به هر حال جایی از این شهر بود، توی یکی از این کوچه ها، حتما جایی بود دیگر.
 تلفن خانه زنگ زد . همان شماره ، یعنی هنوز در خیابان بود ، توی این سرما. شماره خانه را از کجا داشت. با ترس و لرز جواب دادم . هنوز سکوت بود. همه این سوالها را پرسیدم. سکوت بود و صدای خیابان که آرام شده بود.
التماس کردم که برود خانه یا هر جا که از آنجا آمده، زنگ های ساعت 5و 6 منتقل شده بود به ساعت 8 تا 9. هر شب که نه ، ولی یکی دو روز بیشتر تاخیر نمی شد. اگر سوالی بود، می پرسیدم و سکوت می کرد. اگر جوابش آره و نه بود ، قرار می گذاشتم که قطع کند به معنی نه و دوباره زنگ بزند به معنی آره .
اما جرئتش را نداشتم بپرسم که آیا این سکوت ها از اوست ، یعنی خودش است . اگر می گفت نه و قطع می کرد چه ؟ آن وقت همین کورسوی امید هم می رفت.
 همین تردید برای ام لذت بخش بود ، هر بار که به چیزی یقین کرده بودم ، آنقدر تلخ بود که آرزو
 می کردم ای کاش در همان شک ِ شیرین می ماندم .
چند شب زنگ نزد، همه چیز به ریخته بود، نگاهم به تلفن بود. هر جا که بودم، شب ساعت 8 نشده
می رسیدم خانه ، گوشم به زنگ بود. در همان ساعت ها قلبم تپش می گرفت . تمام حواسم را جمع
می کردم در گو ش هایم و نگاهم را به تلفن می دادم.
دو هفته بود که زنگ نمی زد ، از ساعت 5 بعد از ظهر تا 10 شب منتظر بودم ، هیچ خبری نبود. من به زنگ زد نش معتاد شده بودم . نشستم جلوی تلفن ، چشمهایم می شنید. با مویل، تلفن خانه را گرفتم ، زنگ می زد ، زنگ می زد ، گوشی را برداشتم ، سکوت بود.  

Tuesday, March 8, 2011

تقدیم به الف قامت یار


ساعت 5 صبحِ یکشنبه هفته پیش، دزدگیر ما شین صدا کرد و من پریدم  دم در و یکباره دیدم دزد در آغوشم است.
 هیکل درست و درمانی نداشت و صورتش آن قدرها به یادم نمانده، در آن تاریکی و هیجان . گرفته بودمش و تا بیایم سر و صدا راه بیندازم که آی دزد آمده ، کله خواباند و یک زخم زد به راست صورتم و در رفت.
اهل خانه تا آمدند دزد رفته بود و در اتوبان کنار خانه که چند روزی است بستنش و ماشین از آن
 نمی گذرد گم شد.
 پشت سرش زدم به اتوبان ، چیزی نبرده بود ، آن موقع دیدمش که تا کمر از پنجره ماشین خم شده بود ، در را که باز کردم بیرون پرید و درست در آغوش من بود.
 می دویدم با زیرپوش و شلوارک، هر کس مرا در آن گرگ و میش صبح می دید ، فکر می کرد  ورزش می کنم ، دنبال دزد که این طور نمی دوند ، بی هیچ داد و بیدادی ، آن دورتر جایی که داشت
ردِ صبح می افتاد ، می دیدمش که می دوید ، همان دزد بود یا نه، معلوم نبود ، شاید کسی داشت ورزش می کرد. خواب توی سرم بود ، حس می کردم که صورتم شره می کند و بند نمی آید ، شاید خون مثل آتش است. وقتی می دوی بیشتر گر می گیرد. فقط صورتم نبود خطی از صورت تا سینه ممتد شده بود .نفهیمدم  چه طور زد، چا قو نمی توانست ، تیزیش چه طور بود که عمیق بود و نبود .
 زیر پوش سفیدم در این مهتابی صبح تیره شد، فقط می دانستم خون تازه نم نم از صورت تا سینه ام می جوشد ، نه آنقدر که نتوانم بدوم ، اتوبان رابر عکس کردم ، به خانه رسیدم . همسایه ها و پدر و مادر و خواهر ایستاده بودند، پلیس آمده بود. تاب نداشتم ، یکی جیغ زد و دستم را گرفتند تا نیفتم ، چشمم را باز کردم روی ملحفه ای سفید بودم و رگ دستم بند بود به سرُم، آفتاب طاق باز، تخت طوسی را داغ
می کرد .
این قصه سر تا ته اش دروغ بود ، چون باید این دروغ ساخته می شد ، دروغ همیشه ضرورت دارد
و گرنه ساخته نمی شود، ضرورتی مثل حفظ آبرو ، مثل اینکه باید بگویی چه طور یک زخم این طور کشیده شده و قد علم کرده ، دروغ را معمولا مفعو ل ها می گو یند تا فاعل ها متهم نشوند ، دروغ فعل نیست ، یک لحظه است ، یک زخم ، باور پذیر کردن زخم، وقتی راستش و صادقانه اش نمی تواند.  حالا دوباره می گو یم:
یکشنبه هفته پیش بود ، ساعت 2 بعد از ظهر یا همین مو قع ها ، هنوز سر کار بودم ، خواهرم زنگ زد ، آنقدر ملتهب که اگر چیزی نمی گفت هم نیم ساعت بعد با همه آن ترافیک می رسیدم خانه .
 جنون دائمی پدر آمده بود ، دعوا بود ، دعوا بود ، پدر هر چه بر دهانش می آمد می گفت ، تپش قلب داشتم و نبض ام تند می زد ، این ترس ها در آستانه 35 سالگی چه قدر بد است . داد و فریاد بود و از کف دادگی آن مختصر عقل از سوی مادر و من میاندار این نزاع .
 دعوا بر سر دست دادنِ فرضی مادر بود و پسر 16 ساله همسایه ، حرف به طلاق کشید و مادر سهمش را از زندگی می خواست و دانگ آن خانه و این خانه .
 من دیگر ذره ای احساس از دو طرف نمی دیدم . خشونت برهنه ای بود که جیرنگ جیرنگ شلاقِ حرفها، برق شمشیر داشت.
 قبلش ابوی چند امضا زده بود که این و آن را بخشیده و من به عنوان کاتب، جانم به لبم آمده بود.
 عمو هم  سر رسید، می گفت نکن این کار را ، اموالت را نبخش . این وسط دعوا، عمو شده بود
 حافظِ مال و اموال پدر، که شاید با چهار تا امضا به کا غذی که من می نوشتم، بر باد می رفت.
 یک لحظه که حواسم نبود ، پدر با همه توانش بر سر مادر کوبید و صدای جیغ وحشیانه اش راشنیدم. کمر پدر را گرفتم و با همه زورم زدمش زمین . از اینجا به بعد پدر گرگ درنده ای بود که هیچ نمی دید ، بارها این حالش را دیده بودم.
من دچار غلیان خشم زود گذری شده بودم که چون گذشته بود ، نیرویی برای دفاع هم نبود ، دیگر چیزی نمی فهمیدم ، مثل پیادهِ شطرنج مقابل رخ وحشی دیوانه ای ایستاده بودم . یکبار دیگر پشت پا انداختم ، تنها فنی که در دبستانهای کودکی آموخته بودم و حالا مقابل پدر اجرا می شد ، عمو با آن زبان لکنتی داد و بیداد می کرد و مادر به کوچه پریده بود و کمک می خواست ، به 110 زنگ زد ، آبرو نمانده بود ، من روی پدر افتاده بودم ، هر دو گرگ شده بودیم ، او درنده ای اصیل  و من بازیگری که حالا باید واقعا نقش گرگ بازی می کرد. اما فقط بازیش می کردم ، دستم به چیزی و کسی گیر بود ، پدر گاز
 می گرفت و من هم دست نداشتم ، باید صورتم را عقب می بردم، یا اینکه همین کار را که کردم.
  گاز گرفتم . تکه ای از لبش افتاد ، حس کردم آرام گرفت . همه چیز بوی خون می داد . پو زه ام خونی بود ، خون مزهِ" تین" می دهد، طعم جویدن خاک .
 آن قرآنی که سال های دور خریده بودم و گاه گاهی در این بی ایمانی نگا هش می کردم و با بخت بودن خدا بازش می کردم و استخاره ای به دست مادر بود و محکم کو بیدش زمین. چهل پاره شد .
 پدر بلند شده بود ، زیر پوش اش دیگر سفید نبود ، چند قطره خون درست وسط سوره ای فرود آمد . گیج می خوردم ، دیگر جدا شده بودیم . صورتش مثل تیر در کمان میل هجوم داشت .
 چشم هاش نمی دید ، می درید. دستم بر سینه ام بود. راست صورتم می جهید . تا دم در رفته بودم و در اتوبان می دویدم . اما این زخم که آرام ترک بر می دارد و از صورت تا سینه ام می لغزد، دلیلش این قصه ها نیست . حتی خشونت رستم و سهراب هم نمی تواند چنین زخمی به پا کند . این زخم از کجا باید آمده باشد .
یکشنبه هفته پیش بود ، غروب شده بود، دوسال یا بیشتر از آخرین دیدار می گذشت ، تنها مانده بودم ، سال ها بی دستی در دست ، از میدان فلسطین و تا تر شهر و بعد خیابان انقلاب و آذربایجان به  خانه ای یک اتاقه با مو زائیک هایی که نقطه نقطه سیاه دارد، می رفتم و می آمدم.
 آن طرف ایستگاه اتوبوس ، این طرف دکه روزنامه فروشی، قرار همواره مان بود.
 از خط عابر پیاده می آمد ، بعضی ها را وقتی نبینی هم می شنا سی ، شناخت به دیدن نیست ، نیازی به پلک زدن نبود ، خودش بود که می آمد ، دست در دست کسی که فقط حجمش را دیدم ،خنده ای داشت یا نه، این را هم دیدم ، نشسته بودم بر زمین یا افتاده ، اختیارش دست من نبود.
 فقط یکبار عبورش را دیدم ، سرمای زمستانی آسفالت  همه تنم را زیر گرفت . حس کردم صورتم
می سوزد . داغ بود ، داغِ داغ ، نیم خیز شدم ، نمی دانم شاید قبلش پخش زمین شده بودم . آن دویدن را میان آن همه آدم باور نمی کردم . خطر و خطر ، فرار و فرار، در لحظه فرار "هیچ" فرمان می دهد ، نه قلب و نه مغز ، صورتم شره می کرد.
 به خانه که رسیدم ، آینه را دیدم ، یک خط باریک بود که از راست صورتم آغاز می شد و تا سینه ام پهن ، زخمی آرام  که پانسمان هم جوابش را نمی داد ، نه اینکه خون فواره بزند ، نه، مثل باران نم نم در گوشه بهار ،تنم خیس می شد.
  ساعتها طول می کشید تا رد خون بزند، من آدم خوش زخمی هستم، اما از یکشنبه هفته پیش این زخم کار خودش را می کند ، از راست صورت تا سینه ام زنده است.
 اسمش را گذاشتم تقدیم به الف قامت یار.